وقتی که در تنهایی با تو درد دل می کردم
مرا تنها گذاشتی
تصمیم گرفتم که
حداقل
نامه هایت را نگه دارم
دیگر تو را نشناسم.
من آدم مغروری هستم نیستم .
دریغ است که 60000 بیت ذخیره ی فرهنگی داشته باشی ولی کاسه ی چه کنم چه کنم
دست بگیری و دروازه ی نیمه جان تمدنت را باز کنی و کا سه ات را با وون پر کنی.
دریغ است که چشمان زیبای رستم را نیمه جان و افسرده گوشه ی کتابخانه رها کنی و
مردمک چشمانت را به چشمانی ریزو بادامی خیره کنی .
دریغ است که بازوبند سهراب را ببینی ولی باز هم او را بکشی ، کشتیمش وقتی که چشم
بادامی ها باز وبند ما را به دست زنانشان سپردند تا نشانی با شد برای یافتن فرزند در روز
مبادا.
دریغ است که گوشه ای بنشینی و صدای خرد شدن استخوان های تمدنت را بشنوی، تمدنی
که حالا به سمت شرق جان می دهد.
دریغ است که رستم به دست خودی بمیرد، اسفندیار کور شود، سهراب نوشدارو پس از مرگ
بنوشد وفردوسی از کاخ شاه غزنوی رانده شود.
رانده شده و افسرده به راه روبرویش خیره می شود، به راهی که سال ها مغولها، اسکندرها
وبسیاری بر آن تاختند اما او عجم زنده کردش بدین پارسی.
و من خیره می شوم به راهی که سر از خاور دور در می آورد و هر دروغی که به نام افسانه
به خورد من و بسیاری داده می شود واگر ما را نکشد حتما مسموم خواهد کرد.
دوباره به راه روبرویم نگاه می کنم و زیر لب آرام آرام با او همصدا می شوم : ((دریغ است
ایران که ویران شود)).
نوشته: زهرا میرزایی

Io sono stato anche a Ravennapiccola
E' una citta'e morte
Che ha molte chiese e rivone
Di cui parlano I libri
Tu l'attraversi ti guardi intorno
Le strade sono cosi umide e grigie
Mute di un silenzio millenario;
Ovunque cresce il muschio e la gramig
Cosi sono anche le vecchie canzoni
Nessuno ride quando s'ascoltano,
Ma tutti tendono assorti l'orecchio
E le ricorano poi nella sera
Le donne di Ravenna portano
Con occhi assorti e teneri gesti
in se'il ricordo dei giorni lontani
della'antica citta'e dei dsuoi fasti
Le donne di Ravenna pingono
Sommessamente come quieti fanciulli
E il loro riso e' una chiara melodia
Che s'accompagno a tristi parole
Le donne di Ravenna prgono
Cxome I bimb i:dolci e beate
Passono dire parole d'amore
Senza spare che mentono
Le donne di Ravenna baciano
Con singulare profondo abbandoni
Della vita non sanno che questo
Che tutti dobbiamo morire
حتی در راونا نیز حضور داشته ام
شهری کوچک و مرده است
کلیساها و ویرانه های بی شمار دارد
که در کتاب ها از آنها سخن گفته اند
به عبور از شهر می پردازی به اطراف می نگری:
خیابان ها بی اندازه مرطوب و خاکستری است
خاموش از سکوتی هزار ساله
در هر سو خز و قارچ روییده است.
ترانه های قدیمی نیز چنین اند.
آن هنگام که بدانها گوش می سپارند هیچ کس نمی خندد
لیکن با نهایت تمرکز گوش ها را تیز می کنند
و سپس هنگام غروب به یادآوری آنها می نشینند.
زنان راونا با دیدگانی اندیشناک
و حرکاتی محبت آمیز یاد و خاطره ی
روزهای قدیم آن شهر باستانی
و شکوه و جلال گذشته اش را در وجود خویش دارند.
زنان راونا به شدت می گریند
همچون دوشیزگانی ساکت و آرام
و خند ه هایشان ترانه ای روشن ورساست
که با واژگانی غم انگیز همراه است.
زنان راونا همچون کودکان
دست به دعا میگیرند:در نهایت لطافت و سعادتمندی
می توانند سخنانی عاشقانه بر زبان آورند
بی آن که در یابند دروغ می گویند.
زنان راونا با آزادی و جسارتی مخصوص
و عمیق بوسه می دهند
از زندگی تنها به این حقیقت واقفند:
که همه باید بمیریم.
Herman Hesse
ترجمه: فریده مهدوی دامغانی

برخیز,بگریزاز اینجا بروافق هایی دور تر تو را می خواند آرام و شمرده شمرده از اینجا
فاصله بگیر کسی در اینجا نمانده است خاکسترهای آتش بر در ودیوار این شهر بی روح
و بی جان پاشیده شده هوای اینجا بوی دیگری دارد و آسمان خاکستری در بالای سر ,
آسمانی که حتی ستارگان هم از کنارش نمی گذرند حتی ماه هم تصویر خود را در مرداب
های شورش نمی اندازداینجا گندم هاازهم گسیخته اند و وقتی باد می ورزد صدای شیونی
از این شهربر می خیزد گویی نفرین شده است چرا سکوت کرده ای؟هرچه زودتر رخت
بر بند که اگر دیرکنی توهم جزو فراموش شدگان خواهی بود درنگ کن برخیزاینجا دیگر
صدای چنگال های خرچنگ پیری که تا چند مدت پیش در کنار مرداب به جست و خیز می
پرداخت نمی آید همه چیز صامت شده است برخیز, برو این شهر جایی برای تو ندارد از
مخروبه های این شهر جز بوی تهفن بر نمی خیزد از اینجا برواین شهر صامت است این
شهر خاموش است این شهر مرده است.
تمام ایران از این جا پیداست

روح آرش درکوهی از این سرزمین بر تیر پیروزی سوارشد و به درخت آزادی نشست وجسمش پاره پاره
درآغوش کوه به خواب رفت.
سیاهی و پلیدی برای جاودانگی نیکی ها در قلب این کوه به بند کشیده شد تا ازبزرگی سرزمینی بگوید که
ضحاکان ماردر فکر در عصر بخارمی خواهند با طعنه ی پست مدرنیسم و سبکها و مکتبها ذره ذره جانش
را بگیرند و در آهن پاره های تمدن امروز دفن کنند.
از آن بالا نیما را می بینم که پشت به پایتخت تمسخر و کژدهنی ،به ستاره ی صبح خیره شده وروجا روجا
گویان به سمت دامنه می آید.
به سرزمینم می نگرم که با 400 هزارسال تمدن آرام و ساکت گوشه ای خفته است وهیچ کس هم برای
بیدارکردنش نمی آید. به پهنه ی سبز وپاکش خیره می شوم به پهنه ای که به بیماری کچلی گرفتار شده و
ساختمان های رنگارنگ و زیبایی که پشت به پشت ،سر به آسمان کشیده اند وتمام تلاششان اینست که به
نوک قله برسند .
نیما به میانه ی راه رسیده به او خیره می شوم به چشمان خیس و نمورش به کیجا جان کیجا جانی که
زمزمه می کند .
در کلان شهر در جعبه ی جادو و روی پرده ی نقره ای به ما می گویند .....

سلام يعني اينكه دوباره مي بينمتان
يعني آواي خوشي كه لحظه لحظه ديدار دوباره را به ياد من و تو مي آورد
من و تويي كه بار ها و بار ها هر لحظه با هم بوده ايم .
سلام به تو كه به من كتاب معرفي ميكني .
سلام به تو كه به من چيزي مي آموزي
سلام به تو كه به من معرفت مي آموزي
سلام به تو كه دوست من هستي
سلام به تو كه مرا احساس كرده اي
سلام به تو كه آواي خوش سكوتت به من چيزهايي فهماند كه تا اين سكوت نشكند مرا به ياد نمي آوري
به يادم بيا ...
دوباره و تنها ..
سرم به شدت درد می کند و چشم هایم ذوق ذوق می کنداز بس که گریه کرده ام هم اکنون هم
که می نویسم در حال گریستن هستم زندگی برایم خیلی سخت شده است من اعتراف می کنم
که کمی افسرده هستم من اعتراف می کنم که شاید کارهایی بکنم که برای دیگران غیر قابل
قبول باشد من اعتراف می کنم اگر چه خیلی سخت است اعتراف می کنم که خودم هم از این
گونه بودن زجر می کشم اعتراف می کنم که از زندگی معمولی فاصله گرفته ام اعتراف می
کنم که روزها وشب ها به سختی سپری می شود و من اعتراف می کنم که یک بیمار هستم.
فنجان چای را تا پیش دهانش آورد ذره ای از آن را نوشید و بعد به صندلی چوبی اش لم داد
و از پنجره به بیرون خیره شد مناظر تکراری شهر که دیگر برایش یک عادت شده بود
ماشین سفیدی که هر روز حدودا دو سه باری از کنار خانه اش می گذشت مردمانی که می
رفتند و می آمدند با بسته هایی که در دستنشان بود کودکان خردسالی که هر روز در کنار
میدان با جیغ و داد بازی می کردند پسرک روزنامه فروشی که درکنار سوپرمارکت می ایستاد
و خبر های روزانه را فریاد می کرد مرد کوری که همیشه کاسه ای در دستش بود و از مردم
انتظار مدد داشت پسر واکسی که بعضی شب ها روی سبزه های کنار فواره می خوابید و
گربه ای خاکستری که همیشه نصف مردم به خاطر دریدن کیسه های زباله اشان دنبالش می
کردند فنجان را دوباره سر کشید خستگی اش از روزهای قبل بیشتر شده بود پلک هایش
سنگین شده بودند و چین و چروک صورتش هم از قبل بیشتر شده بود حتی میل به چای
نوشیدن ش از هر دفعه کمتر شده بود فنجان را روی میز کوچکی که در کنار صندلی اش
قرار داشت گذاشت و به ساعتی که روی دیوار قرار داشت خیره شد ساعت کهنه ای که
صدای تیک تاک شماطه اش به گوش می رسید زمان سپری می شد چشم هایش را به عکس
های کنار ساعت دوخت عکس مردی که کلاهی پشمی به سر داشت و چند دختر جوان
نگاهی اسف بار به آنان کرد دوباره به بیرون خیره شد همه چیز مثل همیشه بود خیابان,
مردم, شهر دوباره به همه چیز خیره شد کم کم خوابش می آمد نگاهش را از بیرون پنجره
برداشت و چشم هایش را بست همه چیز آرام بود صدای تیک تاک شماطه به گوش می رسید
زمان سپری می شد.

سر کلاس خشک درس
سینوس ها در کلاس می چرخیدند
دانش آموزان ، خسته از تنبلی
منتظر زنگ تفریح هستند
زنگ تفریح خسته به کلاس باز می گردند
زنگ شیرین ورزش
و تکرار دوباره ی خستگی ها

